» خانه
» پست الكترونيك
» آرشيو
» پرشين بلاگ
 

*احمد شاملو
*صادق هدايت
*ايرج جنتی عطايی
*فروغ فرخزاد
*فريدون مشيری
*آوای آزاد
پاتوق
نیم تنه
مهتابی
من و هیچ
ترنم دلتنگی
آفتابگردان عاشق
افق روشن
نگين شيراز
ستاره سرد
زمين شناس کوچولو
از اين به بعد...
رها و مهسا
چيزی شبيه زندگی
شيدای کوچک
دلتنگيهای من و تو
دشت مه زده
پلاک ۱۵۰
چند ورق کاغذ و یه دونه قلم...
دلتنگ بانو
گام زمان
تابوت
ته مانده های یک مرد
آسمان کوچک
نوشته های درگوشی
من نامه
باران
حیات خاموش
سی و يک اسفند
لحظه ديدار

   
 
   

» مهر ۸٧

» امرداد ۸٧

» تیر ۸٧

» خرداد ۸٧

» اردیبهشت ۸٧

» فروردین ۸٧

» اسفند ۸٦

» تیر ۸٦

» فروردین ۸٦

» اسفند ۸٥

» بهمن ۸٥

» دی ۸٥

» آذر ۸٥

» آبان ۸٥

» مهر ۸٥

» شهریور ۸٥

» امرداد ۸٥

» تیر ۸٥

» خرداد ۸٥

» اردیبهشت ۸٥

» فروردین ۸٥

» اسفند ۸٤

» بهمن ۸٤

 
     
 
   


عبور

١) چرا به یاد نمی آورم؟

به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی!

هرگز هیچ شبی دیدگان تو را نبوسید

گفتی مراقب انار و آینه باش

گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت!

زبان زمستان و مراثی میله ها

عاشق شدن در دی ماه

مردن به وقت شهریور!

چرا به یاد نمی آورم؟

همیشه بودن ، با هم بودن نیست...

 (سید علی صالحی)

٢)

پایان آن داستان را با سلیقه خود رنگ آمیزی کنید!

پایان این داستان را من می نویسم :

..... (ادامه ندارد)......

خداحافظ!

 


بانو


رفتن ، آمدن است!

1) و آدمی تا بوده ، شتابزده بوده است.

( سوره اسرا / آیه 11)

 2) به دنیا که آمدم همه خوشحال بودند، بهتر بگویم کسی از تولد ِمن ناراحت نبود! "من" در این واقعه ی دلپذیر نقش چندانی نداشت، این نفس ِ"تولد" بود که شادی می آفرید. تولد همان آغاز مهیج ، همان شروع شیرینی است که تلخی هیچ سرانجامی نمی تواند نقش زیبایش را از یادها محو کند.

 وقتی زنده بودم فکر میکردم تولد یک دَم است و اندکی بعد به خاطره ای بدل می شود، آن هم در ذهن دیگران! اما واقعیت چیز دیگریست: تولد لحظه ایست که به اندازه ی تمام عمر، کِش می آید ، آنهم به دست تو! تویی که می توانی هر لحظه متولد شوی و می شوی ، بی آن که بدانی! هر روز که از خواب بر می خیزی  کسی شده ای که دیروز  نبودی! تویی دیگر، از تو متولد شده است! هر روز بهتر و دوست داشتنی تر میشوی یا بدتر و نفرت انگیزتر! مقصدی که خودت انتخاب میکنی. اما این تغییر چنان ماهرانه و به آرامی صورت میگیرد که تو هیچگاه نمی فهمی. حتی گاهی از شنیدن ِ " چقدر عوض شده ای!" تعجب میکنی. این زمان است که معجزه ی تولد را هر روز به تو هدیه می کند و تو اغلب نادیده اش میگیری...

خنده دار بود که اینها را بعد از مردنم درک کردم ، یعنی دقیقا وقتی که دیگر به هیچ کارم نمی آمد! از لحظه به دنیا آمدن ثروتی عظیم در دستانم بود : آینده ای دست نخورده که میتوانستم با آن به هرچه می خواهم برسم! اما اکنون برای من ِمُرده ، زمان دیگر معنا نداشت تا تغییر کنم. ولی اعتراف میکنم که لحظات زیادی  بعد از مرگ ، عمیقا آرزو کردم ، خودم که هیچ ،  کاش حداقل می توانستم چیزی را عوض کنم. مثلا همان وقتی که دیدم همه از به دنیا آمدم خوشحالند به این فکر میکردم که چرا همه از مردنم غمگین نشدند؟؟ و البته  جواب این چرا ، نیاز به تفکر زیادی هم نداشت ولی در هر حال ،  من دیگر قادر نبودم چیزی را تغییر دهم! درست مثل یک تماشاچی ناظر صحنه های تاتر زندگی خودم بودم که با دور تند از برابر دیدگانم می گذشت! فقط می دیدم و انگار اولین بار بود ...

 درست مثل این که بخواهی با قلمی به بزرگی خودت ، خطی راست روی زمین بکشی! اگر زاویه دیدت ناگهان باز شود یا از جایی که هستی فاصله بگیری و بالا بروی ؛ فقط آن موقع است که لغزش هایت به خوبی مشخص می شود. تازه می فهمی راهی که رفته ای چقدر بیراه بوده است! یادم هست در مدرسه ، جملاتی که روی تخته سیاه می نوشتیم همیشه از یک سوی تخته آغاز می شد و در سوی دیگر فرودی ناشیانه داشت!  چون هیچگاه به مقصد فکر نمی کردیم. همیشه نگران زیبایی تک تک کلمات بودیم. فقط وقتی می فهمیدیم خطوطمان سیر نزولی دارد که روی نیمکت می نشستیم و با فاصله ، نگاهشان می کردیم!

 حالا من از خودم فاصله گرفته بودم و از زاویه ای جدید خودم را می دیدم و از این همه راه که با اطمینان ، به نیت کعبه و به مقصد ترکستان رفته بودم حسی عجیب داشتم! صحنه هایی که از زندگی ام می دیدم با آنچه در زندگی تجربه کرده بودم تفاوتی فاحش داشت!

تنها یک لحظه نگاهی گرم و دلنشین از چشمانی مهربان و دوست داشتنی، لذتی وصف ناپذیر را در من جاری کرد! حسی که مثل یک شعله در وجودم زبانه کشید! حس دیدن آشنایی که زندگی ام بی او کابوسی از مرگ می شد و من باز مثل روز اول با دیدنش درست مثل یک عاشق تازه کار دست و پایم را گم کرده بودم!

 ..... (ادامه دارد)...... 


بانو


م ر گ

1)  تو و دشمنت با هم دوست خواهید بود، آنگاه که هر دو بمیرید!

 (جبران خلیل جبران)

 

2) تنها نیستم!

 

من در لحظه ای از یک روز ِفصلی از یک سال نامعلوم ... مُردم! بعد از مرگم کسانی بودند که لبهایشان به خنده باز شد ؛ شاید اولین و آخرین خنده ای که من میهمان صورتشان کرده بودم...

و عده ای که گفتند :" گرچه.....، ولی راضی به مرگش نبودیم، خدا بیامرزدش" . خدا را که نمیدانم، اما با  این کلمات هرگز خودم را نیامرزیدم...

 

و کسانی که دلتنگ شدند ؛ همانهایی که خنده هایمان با هم بود! گرچه شاید گاهی به تنهایی در گوشه ای پنهان از هم گریسته بودیم.

 

و بی گمان کسانی که اشکی فشاندند ؛ آنهایی که.... نمی دانم آنها کجای زندگی ام بودند! کی بودنشان آنقدر برایم عادی شد که از یاد بردم هستند . چند بار ساده از کنارشان گذشتم؟ من آنقدر به آنها عادت کردم که گاهی یادم رفت دوستشان دارم .

 

بگذریم ... از مردنم میگفتم که نمی دانم کی و کجا و چگونه و اصلا چرا اتفاق افتاد؟ فقط به یاد دارم که چیزی بود شبیه افتادن از بلندی در خواب! حسی که نظیرش را شاید فقط در شهربازی تجربه کرده باشی. وقتی زیر پاهایت خالی میشود و تو سقوط میکنی در حالیکه حس میکنی نیمی از قلبت هنوز آن بالا جا مانده است. ترسی لذت بخش...

 

می دانستم که زنده نیستم. هیچ چیز شبیه فیلمهایی نبود که از پرسه زدن روحهای سرگردان بین مردم دیده بودم. من گیج بودم و نگران. نه اصراری داشتم که دری را باز کنم و چیزی را حرکت دهم و نه تلاش می کردم از دیواری رد شوم! نه برایم مهم بود که کسی مرا ببیند و نه کسی حس میکرد که من هم هستم!

 

انگار مرا پرت کرده بودند به دنیایی نا آشنا که تا ساعتی پیش بالا رفتن از روز و فرود آمدن در شبش ، مثل نفس کشیدن برایم مانوس و بدیهی بود! نفسی که دیگر بر نمی آمد!

راه میرفتم اما سرگشته و مبهوت با قدمهایی سست و لغزان ! حس میکردم روی سرسره ای که هیچگاه به انتها نمیرسد در خلاء سر میخورم ...حسی که تا زنده ای تصوری از آن نخواهی داشت!

 

همه چیز در سکوت مطلق بود. چهره هایی می دیدم که از کنارم می گذرند ، حرف میزنند ، می خندند اما چنان بی صدا که هر چه می گذشت مرا بیشتر می ترساند.

 

وحشت زده و نا امید و ناتوان نشستم و اولین اتفاق آشنا ، رخ داد : اشکی گرم صورتم را پوشاند؛ من گریستم!

و ناگهان صدای گریه ام مانند صاعقه ای در فضا پیچید و سکوت را شکست. کسی با خوشحالی فریاد زد : مبارک است! و من دیدم که متولد شدم!

 

..... (ادامه دارد)......


بانو


زمانی که میتواند از دست نرود!

1) عادت ، همه چیز رو ماهرانه مرتب میکنه ؛ اما به آرامی!

(مارسل پروست)

2) چشماشو که بست خواب یه قناری دید که آروم از توی دستاش پرکشید و محو شد تو افق.

چشماشو که باز کرد سفره یه آسمون ستاره رو دید که جمع شد و چکید تو چشماش.

یه دست خالی خیس براش موند بود وقتی که گفت : خدا رو شکر!

دلش اما یه آسمون پر از آواز قناری...

 

پ .ن ) کوتاهتر بهتره ، نه؟ حتی توی پی نوشت!نیشخند

..........

بعد التحریر :  کمال تشکر و امتنان را از نگارنده قالب جدید که شاهکار پست قبلی هم اثر ایشون بوده داریم و ضمن تغییر پس ورد جهت داشتن امنیت و محفوظ ماندن از نظایر چنین بلایایی میفرماییم : خدا حفظتان کند ، اجرتان با پرشین بلاگ!چشمک 


بانو