شاهد قدسی...
مجموعه متون دلنوشته و اشعار مذهبی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۳/٤ توسط موسوی راد | نظرات ()

سوت و کور است ملکوت خاطرم !

آبراه دیدگانم  ترک خورده ... از بس که تشنه است . حوصله تفکرم سر رفته ... بیهوده  قدم میزند ! من در حاشیه ایستاده ام  و خوب می دانم چه خبر است ... من اشتباه ایستاده ام  ، این جا  شاهراه نیست ... جاده ی خاکیست ؛ خاک به هوا بلند شده ...  از همین رو حقیقت را نمی بینم !

 آری ! ملکوت خاطرم از کوتاهی خودم سوت و کور است ...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۳۱ توسط موسوی راد | نظرات ()

تکراره ... ولی تازه است ؛ کوتاه و صمیمی و بی ریا .

گاهی با سر ، گاهی با چشم و گاهی با زبون ...

یه کلمه چهار حرفی که سروته هر قصه ای رو به هم میاره و تا آخر دنیا ادامه داره ... جالبه که نه تو ازش خسته می شی ؛ نه من و نه خدای مهربون !

خیلی ساده است ولی ساعتها وقت می بره تا بفهمی معنای واقعیش چیه ...

راستی می شه دستت رو بیاری جلو ؟ ... حالا مشتت رو باز کن تا کف دستت رو ببینم .

نه ... ! اشتباه نکن ! نمی خوام فالت رو بگیرم... فقط می خوام دستم را بذارم رو دستت و بگم : ... سلام ...



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۳۱ توسط موسوی راد | نظرات ()

 

دشت بی تاب

زمین نا آرام

و نسیم ...

پر از انفاس مسیحایی تست

خورشید

 کاسه سرخ شقایق

به سر ثانیه ها می ریزد

وز تپشهای غروب

حس یک روز خجالت زده بر می خیزد

که چرا

 همگان بی خبرند

...

مات در آیینۀ صاف افق می نگرم

بی صدا ،‌بی حرکت

به تو و فاصله می اندیشم .

دلم از یاد تو طوفان خیز است

سنگ بر سنگ نمی ایستد از دلتنگی

راستی فاصله وهم انگیز است

و این همه صبر ملال آمیز است

.

.

.

 

با خودم می گویم ...

"من از این فاصله ها بیزارم

تو از این بی خبری ها بیمار "‌

با خودم می خوانم

" کاش خورشید فلک

بی حضور سبزت

بر نیاید این بار....



 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۳۱ توسط موسوی راد | نظرات ()

رنگ می باخت زمین

شب ز راه آمده بود

باد در بین درختَان چنار کوچه

های و هومی انگیخت

وز صدایش دل هر رهگذر بی خبری را می ریخت

بید مجنون در باد

گیسو می افشاند ...

خواب سنجاقک ها می آشفت

آسمان تیره...

اما  دل من روشن بود

هر کس از کشته روزانه خویش

خوشه ای بر می چید

وپی دلخوشی عائله با شور و شتاب

به رهی می پیچید

داشتم می گفتم ... دل من روشن بود

و از پنجره کوچک مشرف به حیاط

شهر را می کاویدم

خاطرم هست که :

فواره فکرم آن شب می جوشید؛

و شعف در نگهم می خندید .

من سراپا هیجانی بودم ،

که مرا از خود بی خود می کرد .

خبری بود انگار

یادم هست که شهر

اندکی حیران بود

 آری... آری ... !‌ آن شب نیمه ی شعبان بود...



 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۳۱ توسط موسوی راد | نظرات ()

آقای خوبم یادتون هست؟...

شب امتحان بود و من فرصت نکردم فارسی رو تموم کنم ؛ ازتون خواستم از درس آخر سوال نیاد...

صبح روز بعد معلم برگه ها رو پخش می کرد  سوالها رو نگاه کردم ؛ از درس آخر سوال نیومده بود ...

آقاجون ،شما هنوز به من نزدیکین ؛ درست مثل اون روزا ... و این منم که از شما دورم ؛ مثل خیلی از آدما...!

حالا می خوام دوباره شروع کنم ؛ از خودم... چون این منم که باید به شما برسم...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۳۱ توسط موسوی راد | نظرات ()

یه تنه نمی تونم همه ی نیا را عوض کنم  اما قسمت کوچکی از آن را چرا ... خودم را ...

 

درباره وبلاگ
موسوی راد
موضوعات
 
آخرين نوشته ها
نويسنده
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي




تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.